عروسی ماه / داستان کوتاه / نوشتۀ: حسین خسروی
در را آرام عقب كشيد تا از بسته بودنش مطمئن شود.بسته بود. به آسمان نگريست؛ ماه از كنار ابري بزرگ او را مي پاييد. جا خورد و نشست.
پشت بامها ساكتِ ساكت بود. در زواياي حياط خانه دنبال چيزي گشت و يافت. با ترديد به نردبان نزديك شد. سطل خاكستر را برداشت و روي پلهي نردبان گذاشت.پشت بام روشنتر بود و سردتر. بيشتر قوز كرد و در خود فرو رفت. آهسته لب بام دراز شد.ناهموار بود اما قابل تحمل. گوش خواباند، نميآمدند. مسير را پاييد، نه، نميآمدند.
- لعنتيها!
فكر كرد اگر بيايند ميتواند تمام كينهاي را كه در دل انباشته بود بيرون بريزد. كينهاي را كه مثل آتشهاي درون سطل، زير خاكستر نهان شده بود و گويي نه دو سال، كه هزار سال بود در دلش ميسوخت. امشب اگر ميآمدند ميتوانست اين آتش هزار ساله را بر سر آنها بريزد و همه چيز را بسوزاند تا ديگر آن پيوند شوم سر نگيرد. ایكاش ميتوانست همه را، حتي آنهايي كه او را شيدا خوانده بودند به خاك بنشاند. فقط اگر بيايند.
و ميآمدند. گوش خواباند، خبرهايي بود. صداهاي خفيفي همراه باد ميآمد، بيشتر گوش داد صداها نزديك ميشد؛ يك جور هلهله. نيم خيز شد. تكه چوبي برداشت و با بيحوصلگي روي خاكسترها خطوطي درهم كشيد. دستش ميلرزيد، خوابيد و با پشت دست به پيشانيش كشيد، لبهايش را تر كرد. انتهاي كوچه را پاييد، كسي پيدا نبود ولي ميآمدند.
- لابد الان رسيدند كنار حمام، ولي نه، دورترند. چقدر طولش ميدهند! لعنتي ها!
كم كم صداها را به وضوح ميشنيد، بزن و بكوب هم بود، لجش گرفت،ولي بود و همچنان بيشتر ميشد.از خم كوچه پيدا ميشدند.ابتدا چند شبح و بعد همهشان،و كوچه از آنها پر شد. در زير نور كمرنگ ماه پيش ميآمدند با چهرههايي مبهم. ساز غريبي ميزدند. باز لجش گرفت، خيلي دلنشين ميزد. ياد حوري افتاد و دلش تپيد.
دو سال بود دلش ميتپيد، پس از آن ديدار، در كنار چشمه، نشسته بود تا ماه كه در آمد آب را به طرف گندمزارشان برگرداند كه او آمده بود. بارها آمده بود ولي امشب گويي اولين بار بود كه او را ميديد.
اشباح را ديد كه شاديكنان پيش ميآمدند و دست ميزدند. ضربان قلبش همراه با نزديك شدن آنها تندتر ميشد. چه تند ميآمدند. نكند رد شوند؟ نكند اينها نباشند؟ نه، خودشان هستند. مگر امشب چند تا عروسي هست؟ عزايشان شود!
به آسمان نگريست، ابر بود و ماه، و در اطرافش تنها شب را ميديد كه آن طرفتر روي خانههاي آبادي نشسته بود.
گفته بود كمي تاريك شده نگران ميشوند كوزه را بدهيد تا پر كنم و شنيده بود كه نه، بد هم نشده، كلي حرف زدهاند،آرزوهايشان را براي هم گفتهاند،تازه، ماه هم درآمده و ميتواند در روشنايي ماه برگردد و برگشته بود.
غريو شادي كوچه را پر كرده بود. همچنان رقصكنان پيش ميآمدند و چه ميچرخيدند! مثل فرفره، لعنتيها! و هلهله ميكردند. لابد چراغ هم دارند، با اين تاريكي؛ ولي چرا راه روشن نميشود؟
وقتي گفته بود ميتواند در روشنايي ماه برگردد هر دو در يك لحظه به ماه نگريستند و خنديدند و آن ماهرو وقتي بر ميگشت هنوز ته رنگي از آن خنده را بر لب داشت.
دوباره به بالاي سرش نگاه كرد. ماه آرام در پشت ابرها، ميرفت كه برود بالاي كوه. كمكم به قله نزديك ميشد. شايد ميخواست از كوه پايين برود. شايد هم ميرفت پاي كوه در كنار چشمهسار آنجا خستگي در كند، خستگي راه شبانه را.
نزديكتر شدند. يكي جلوشان چراغ گرفته بود. ولي هم چراغ بود و هم تاريكي كوچه. آينه هم بود، دست يكي از آنها. آينه! و لابد حوري پشت سر همين ياروست،آره،حتماً هست. ناگهان خودش را جمع كرد و نرم پريد روي پاها و انگار تصميمش عوض شده باشد دولا دولا عرض بام را پيمود و از نردبان سرازير شد.
در باز نميشد. ممكن بود رد شوند. بايد قبلاً فكرش را ميكرد . باز هم به در ور رفت. از درز در چشم انداخت چيزي ديده نميشد. صداها فاصله ميگرفت . كلون را آهسته ولي محكم كشيد، چند بار، تا در آمد، و مثل يكي از آنها بيرون خزيد.
لعنتيها! چه زود! انگار ميدوند؛ و دويد.در كوچهي ناهموار نرم دويد مثل گربهها. دور ميشدند. چه هياهويي! و چرا با اين عجله! من كه كسي را نديدم. كسي را نشناختم. لااقل حوري را ميديدم. همچنان دويد و از كوچه بعدي هم گذشت. پيچيده بودند به كوچهي سر چشمه. چرا از اين راه؟ اين كه پاي كوه ميرود! لابد دوباره بر ميگردند.
غريو شادي دورتر ميشد. دويد و فاصله را كوتاه كرد. شاديكنان همچنان ميرفتند، نفسش گرفته بود. از روي ترس و شايد هم نفرت صدا زد: كجا ميرويد؟ كجا...؟ هيچ جوابي نشنيد. حتي هيچكس بر نگشت نگاهي به او بيندازد.
- لعنتيها!
و باز صدا زد: كجا ميرويد؟ آي ! اين راه به طرف كوه... آااا... ي! راه شما اين نيست. صبر كنيد من هم برسم.
نميايستادند. شتابان ميزدند و ميرفتند.چند تايي را كه عقبتر بودند ديد. فرياد كشيد: اشتباهي ميرويد، راه دهتان كه ميگوييد اين نيست. نميدانست خودش اشتباه ميرود يا آنها. نزديكتر شده بود. چند قدم بيشتر نمانده بود. به نظرش آمد كه يك شبح پا به پاي او ميدود. خواست تندتر برود که ناگهان با فريادي دلخراش به زمين خورد... .
داشت از مزرعه برميگشت. آشفته از خبري كه شنيده بود. در راه عروس خيالش غمزده انتظار ميكشيد. گفته بود: گفتم كه فكري كن، نكردي ،بيچاره شديم .
- نه نشديم ، نميگذارم ، همه چيز را به هم ميريزم.
- بي نتيجه است، كار را تمام كردند.
سرش گيج رفت، چشمانش نميديد، انگار با سر به زمين خورده باشد.وقتي برميخاست صورتش ميسوخت، جلوي چشمانش تار شده بود. به گونهاش دست كشيد. خون دست و صورتش به هم آميختند. بوي خون بيشتر گيجش ميكرد،اما فرصت نداشت، نميبايد درنگ ميكرد؛ بايد ميفهميد كجاست.
سعي كرد چيزي به خاطر آورد. گوش داد، به جز آواز سيرسيركها صدايي شنيده نميشد. اندوهي بزرگ به جانش ريخت. به سختي دويد و به اطراف نگاه كرد، هيچ نبود. درختستان را دور زد و به طرف آبادي رفت ولي نه آن گونه ميرفت كه آمده بود.
كشتزاري كه از آن رد شد برايش آشنا بود و همينطور چشمهاي كه به آن رسيد. پاهايش ديگر به اختيار خودش نبودند. وقتي دست دراز كرد تا از چشمه آب بردارد،نخواست به تصوير ماه كه در آب ميرقصيد بنگرد. بدون اين كه جرعهاي بنوشد به راه افتاد.
پاییز 1372