باران

وبلاگ دکتر حسین خسروی

أسألك الرحيلا / نزار قبانی / مترجم: حسین خسروی

أسألك الرحيلا

خواهش می‌کنم برو!

نِزار قبّانی

ترجمه‌ی: حسین خسروی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

محبوبم!

بگذار کمی از هم دور باشیم؛

این به صلاحِ عشق ما؛

و خودِ ماست.

 

بگذار کمی از هم دور باشیم،

برای این‌که می‌خواهم عشقم را افزون‌تر کنی؛

و حتی می‌خواهم کمی هم از من بدت بیاید!

 

تو را قسم می‌دهم به آنچه بین ماست:

به خاطرات گران‌بهایی که داریم؛

و به عشق خوب و با شکوه‌مان،

که همیشه

نقشش بر دهان‌مان

و نشانش بر دستان‌مان حک شده است.

قسم به نامه‌هایی که برایم نوشتی؛

و قسم به چهره‌‌ات که مثل گل سرخ در دلم کاشته شده؛

و قسم به عشقت که اثرش روی موها و انگشتانم باقی است.

قسم به خاطرات‌مان

و اندوهِ زیبا و لبخندمان

و قسم به عشق‌مان که از سخن‌مان بزرگ‌تر شده است؛

و از لبان‌مان نیز؛

به حقِ شیرین‌ترین داستان عاشقانه‌ی زندگی‌مان

خواهش می‌کنم برو!

 

محبوبم! 

بیا دوستانه از هم جدا شویم؛

همچنان که پرنده در موسم مقرر از کوه و دشت کوچ می‌کند.

محبوبم!

خورشید هم هنگاهی که به آستانه‌ی ناپدید شدن می‌رسد، دوست داشتنی‌تر می‌شود.

 

در زندگیم، شک و عذابِ توأمان باش.

گاه اسطوره باش

و گاه سراب؛

و در دهانم پرسشی باش

که پاسخی برای خود نمی‌شناسد.

 

به خاطر عشق شکوه‌مندی که

در دل و بین مژه‌هامان خانه کرده؛

و برای اینکه من همیشه [در نظرت] زیبا باشم؛

و برای اینکه تو بیش‌تر به من نزدیک باشی؛ [مرا به خودت نزدیک‌تر حس کنی،]

خواهش می‌کنم برو!

 

بگذار از هم جدا باشیم، اما عاشق یکدیگر

بگذار با وجود همه‌ی عشق و محبت‌مان، از هم جدا باشیم.

محبوبم!

دلم می‌خواهد از میان قطرات اشک مرا بینی؛

و  از میان آتش و دود.

محبوبم!

بگذار تا بسوزیم؛

بگذار تا بگرییم؛

چرا که روزگاری‌ست نعمتِ گریستن را از یاد برده‌ایم.

 

محبوبم!

بگذار از هم جدا باشیم

تا عشق‌مان به عادت تبدیل نشود؛

و اشتیاق‌مان [برای دیدار هم] خاکستر نشود؛

و گل‌ها در گلدان‌ها پژمرده نشوند.

 

دلبرکم!

مطمئن باش عشقت برای همیشه چشم و دلم را پر کرده؛

و هنوز هم گرفتار عشقِ بزرگِ توام؛

و هنوز رویایم این است که تو از آنِ من باشی.

ای تک‌سوار من و ای شاهزاده‌ی من!

امّا...

امّا...

امّا من از [افزونی] عاطفه‌ام بسیار نگرانم.

از احساسم می‌ترسم.

می‌ترسم از شور و شوقِ خود خسته شویم.

من از وصال‌مان ‌نگرانم.

از هم‌آغوشی‌مان می‌ترسم.

 

پس به نام عشق دلپذیرمان،

که همچون بهار در درون‌مان شکفته؛

و همچون خورشید در چشمان‌مان می‌درخشد؛

و به نام شیرین‌ترین قصه‌ی عاشقانه‌ی روزگارمان؛

خواهش می‌کنم برو!

 

محبوبم!

برای این‌که عشق‌مان همچنان زیبا بماند؛

و عمرش دراز باشد؛

خواهش می‌کنم برو!

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

أسألك الرحيلا

من ديوان: قصائد متوحّشه، ص 718- 714

(الکتاب التاسع)

 

 

لِنَفْتَرِقْ قَليلا..
لِخَيْرِ هذا الحُبِّ يا حبيبي
وخيرنا..

 

لِنَفْتَرِقْ قَليلا..

لأنني أريدُ أن تزيدَ في محبَّتي
أريدُ أن تكرهَني قليلا


بحقِّ ما لدينا..
من ذِكَرٍ غاليةٍ كانتْ على كِلَيْنا..
بحقِّ حُبٍّ رائعٍ..
ما زالَ منقوشاً على فَمَيْنا
ما زالَ محفُوراً على يَدَيْنا..

 

بحقِّ ما كَتَبتَهُ.. إليَّ مِن رسائلِ..
ووَجْهِكَ المزروعِ مثلَ وردةٍ في داخلي..
وحُبِّكَ الباقي على شَعْري على أناملي


بحقِّ ذِكْرَياتِنا
وحُزْنِنَا الجميلِ وابتسامِنا
وحُبِّنا الذي غدا أكبرَ من كلامِنا
أكبرَ من شفاهِنا..
بحقِّ أحلى قصَّةٍ للحُبِّ في حياتِنا
أسألُكَ الرحيلا

 

لِنَفْتَرِقْ أحبابا..
فالطيرُ كلَّ موسمٍ..
تفارقُ الهضابا..
والشمسُ يا حبيبي..
تكونُ أحلى عندما تحاولُ الغيابا


كُنْ في حياتي الشكَّ والعذابا
كُنْ مرَّةً أسطورةً..
كُنْ مرةً سرابا..
وكُنْ سؤالاً في فمي
لا يعرفُ الجوابا


من أجلِ حبٍّ رائعٍ
يسكنُ منّا القلبَ والأهدابا
وكَي أكونَ دائماً جميلةً
وكي تكونَ أكثرَ اقترابا
أسألُكَ الذهابا..

 

لِنَفْتَرِقْ.. ونحنُ عاشقان..
لِنَفْتَرِقْ برغمِ كلِّ الحبِّ والحنانِ
فمِنْ خلالِ الدَّمْعِ يا حبيبي
أريدُ أن تراني
ومِنْ خلالِ النارِ والدُخانِ
أريدُ أن تراني..
لِنَحْتَرِق.. لِنَبكِ يا حبيبي
فقد نَسينا
نعمةَ البكاءِ من زمانِ
لِنَفْتَرِقْ..
كي لا يصيرَ حُبُّنا اعْتيادا
وشَوْقُنا رَمَادا..
وتَذْبُلَ الأزهارُ في الأواني..

 
كُنْ مطمئنَّ النفسِ يا صغيري
فلم يزَل حُبُّكَ ملء العينِ والضَّميرِ
ولم أزلْ مأخوذةً بحبكَ الكبيرِ
ولم أزلْ أحلمُ أن تكونَ لي..
يا فارسي أنتَ ويا أميري

 

لكنَّني.. لكنَّني..
أخافُ مِنْ عاطفتي
أخافُ مِنْ شُعُوري
أخافُ أنْ نسأمَ مِنْ أشواقنا
أخافُ مِنْ وِصالنا..
أخافُ مِنْ عِنَاقِنا..


فباسْمِ حبٍّ رائعٍ
أزهَرَ كالربيعِ في أعماقِنا..
أضاءَ مثلَ الشمْسِ في أحداقِنا
وباسمِ أحلى قِصَّةٍ لِلْحُبِّ في زمانِنا
أسألُكَ الرَّحيلا..

حتى يظلَّ حُبَّنا جميلا..
حتى يكونَ عُمْرُهُ طويلا..
أسألُكَ الرَّحيلا..

 

 

 

 


برچسب‌ها: شعر عرب, ترجمه‌ی شعر, نزار قبانی, أسالک الرحیلا
+ نوشته شده در  بیست و هفتم آذر ۱۴۰۰ساعت 0:40  توسط حسین خسروی  |